یکشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۵ - ۱۴:۴۹
دیدار صمیمانه طلاب حوزه علمیه امام صادق(ع) نقده با خانواده شهید «محمدرضا عبدالی»

حوزه/ جمعی از اساتید و طلاب حوزه علمیه امام صادق علیه‌السلام شهرستان نقده، در ادامه سلسله دیدارهای خود با عنوان «روایت صادق»، با حضور در منزل شهید والامقام «محمدرضا عبدالی»، پای روایت‌های ناگفته پدر این شهید از خواب شهادت، وصیت‌نامه عرفانی و رفاقت آسمانی او با دو شهید دیگر نشستند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری حوزه از ارومیه، علی بابازاده از طلاب مدرسه علمیه امام صادق (ع) نقده در یادداشتی به دیدار طلاب، اساتید و مدیران این مدرسه علمیه با خانواده شهید محمدرضا عبدالی اشاره کرده است و آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت این طلبه از آن دیدار صمیمانه است:

سومین دیدار از سلسله برنامه‌های «روایت صادق» به همت مدرسه علمیه امام صادق علیه‌السلام نقده، فرصتی شد تا پای صحبت‌های پدر شهید «محمدرضا عبدالی» بنشینیم؛ شهیدی که از خواب شهادت تا وصیت‌نامه عرفانی و پیش‌گویی نوع شهادت خود و دوستانش، هر کدام دریچه‌ای به دنیایی از ایمان و اخلاص گشود.

این روزها که سلسله دیدارهای «روایت صادق» با همت مدرسه علمیه امام صادق علیه‌السلام شهرستان نقده در حال برگزاری است، من نیز به عنوان یکی از طلاب این مدرسه، توفیق یافتم در سومین دیدار، مهمان خانه شهید «محمدرضا عبدالی» باشم؛ شهیدی که پیش از شهادت، کمتر کسی او را می‌شناخت، اما پس از پروازش، تازه فهمیدیم چه گوهر پنهانی در میان ما بود.

از دانشگاه علامه تا دانشگاه امام حسین(ع)

نخستین چیزی که در این دیدار توجه مرا جلب کرد، مسیر پرپیچ و خم زندگی این شهید جوان بود. پدر شهید با لحنی آمیخته از غرور و اندوه گفت: «محمدرضا در رشته حسابداری دانشگاه سراسری علامه طباطبایی تهران قبول شد، آن هم با نمرات عالی و بیست. یک ترم آنجا درس خواند، اما بعد تصمیم دیگری گرفت. رفت و در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام سپاه ثبت‌نام کرد. هنوز یک ماه از استقرارش در آنجا نگذشته بود که به شهادت رسید.»

در آن لحظه با خود اندیشیدم که چه تحولی در دل این جوان رخ داده بود که همه آینده درخشان خود را کنار گذاشت و راهی را انتخاب کرد که پایانش جز شهادت چیزی نبود.

خوابی که تعبیر شد

پدر شهید در ادامه از خواب عجیبی گفت که محمدرضا دیده بود و مرا به لرزه درآورد: «محمدرضا در خواب، شهید مصطفی صدرزاده – از شهدای مدافع حرم – را دیده بود. شهید صدرزاده به او گفته بود: «محمدرضا! تا عید می‌آیم دنبالت و با خودم می‌برمت.»

و چه باورکردنی که این خواب، دقیقاً همان‌گونه که وعده داده شده بود، به واقعیت پیوست. محمدرضا پس از این خواب به برادرش علیرضا گفته بود: «داداش! سعی کن زودتر ازدواج کنی، می‌خواهم عروسی تو را ببینم و بعد بروم.»

پدر شهید با حسرتی عمیق افزود: «رازهایش را به برادرش می‌گفت، به من چیزی نمی‌گفت.»

برای مادر؛ آخرین خاطره قبل از پرواز

یکی از تأثیرگذارترین بخش‌های روایت پدر، نوع‌دوستی و دغدغه محمدرضا نسبت به مادرش بود: « تازه گواهینامه گرفته بود. یک روز ماشین را از من گرفت و گفت می‌خواهم مادرم را بیرون ببرم تا با هم کمی گردش کنیم. بعدها فهمیدیم به برادرش گفته بود: می‌خواهم مادرم را ببرم بیرون، چون تا عید شهید می‌شوم و مادرم سیزده‌بدر سال آینده را بدون من خواهد گذراند؛ می‌خواهم این یک‌بار را برایش جبران کنم و آخرین خاطره را رقم بزنم.»

همچنین عموی شهید در این دیدار گفت که محمدرضا پیش از شهادت، مخفیانه به خانه برخی همسایه‌ها رفته بود و از همه حلالیت طلبیده بود.

در این لحظات، سکوت سنگینی بر جمع حاکم شد؛ سکوتی که نشان می‌داد هرکدام از ما در حال مرور اعمال خود هستیم.

مسجد، نوحه و عشق به شهادت

پدر شهید در توصیف سبک زندگی محمدرضا گفت: نمازهایش همیشه در مسجد اقامه می‌شد و کمتر پیش می‌آمد در خانه نماز بخواند، گوشی همراه او پر از نوحه و روضه بود و هیچ‌گاه اهل آهنگ نبود.

و اما شنیدنی‌ترین بخش صحبت‌های پدر، روایت آرزوی محمدرضا در جمع دوستان بود: «در شوخی‌هایمان با رفقا، هرکس آرزوهای خودش را تعریف می‌کرد. یکی می‌گفت می‌خواهم پولدارترینِ شهر شوم، یکی می‌گفت می‌خواهم به درجه سرداری برسم. اما محمدرضا همیشه می‌گفت: من عاشق شهادتم. دوستانش می‌گفتند: مگر جنگی هست که شهید شوی؟ محمدرضا می‌گفت: عجله نکنید، خواهید دید.»

پس‌اندازی برای کربلای مادر

از دیگر نکاتی که نشان از اخلاص این شهید داشت، پس‌انداز پنهانی او بود: «محمدرضا مدتی کار کرده بود و پول جمع می‌کرد. می‌خواست مادرش را با آن پول به کربلا ببرد. بعد از شهادتش وقتی حسابش را بررسی کردند، حدود پانزده میلیون تومان در حسابش بود.»

چقدر زیباست که جوانی در اوج جوانی، دغدغه‌اش زیارت کربلا برای مادر است، نه خریدهای دنیوی برای خود.

وصیت‌نامه‌ای خطاب به حضرت زینب(س)

مدیر مدرسه علمیه امام صادق(ع) نقده که در این دیدار حضور داشت، با اشاره به وصیت‌نامه عرفانی این شهید گفت: «محمدرضا وصیت‌نامه‌ای خطاب به حضرت زینب سلام‌الله‌علیها نوشته بود. من آن وصیت‌نامه را خوانده‌ام و حتی در مجالس مختلف قرائت کرده‌ام. هر بار که خوانده شد، مجلس را منقلب کرد. معلوم است پشت این قلم، سری نهفته است.»

این جمله مرا به این فکر واداشت که چه قدر معرفت و عرفانی در این جوان بی‌ادعا نهفته بود که نه تنها خود را آماده شهادت کرده بود، بلکه مخاطب وصیتش را بانوی کربلا، حضرت زینب(س) قرار داده بود.

پیش‌گویی سه شهید از نوع شهادت خود

پدر شهید از رفاقت کم‌نظیر محمدرضا با دو شهید دیگر، جعفر گلشنی و میلاد اصغری گفت. روایتی که نشان می‌داد این سه جوان، از همان روزهای آرامش، از سرنوشت خود آگاه بودند: «یک‌بار با برادرش رفته بودند پیش آنها. آنجا شهید گلشنی به برادر محمدرضا گفته بود: تو با ما نمی‌سازی، تو نیروی جای دیگری هستی. اما محمدرضا را از تهران می‌آوریم اینجا، نقده. ما سه نفر قرار است اینجا شهید شویم.»

و سپس هر سه از نوع شهادت خود گفته بودند: شهید جعفر گلشنی: دوست دارم مثل حضرت ابوالفضل العباس(ع) شهید شوم .

شهید میلاد اصغری: دوست دارم ارباً اربا شوم و مفقودالاثر بمانم.

شهید محمدرضا عبدالی: من یا از ناحیه پیشانی یا از پهلو مجروح می‌شوم و تمام.

پدر شهید تأکید کرد که در حادثه انفجار حوزه ثارالله نقده، هر سه دقیقاً به همان گونه که گفته بودند، به شهادت رسیدند.

لحظه شهادت؛ وقتی نام خود را «شهید» گذاشت

اما آنچه در این دیدار بیش از همه دلم را لرزاند، روایت آخرین لحظات زندگی محمدرضا بود: «روز انفجار سپاه پاسداران شهرستان، من و محمدرضا با هم برای امدادرسانی رفتیم. ناگهان انفجار دیگری رخ داد. بعد از آن، تماس گرفتند و گفتند: «زود بیا دمِ درِ خانه‌ی میرمصطفی دعانویس… حالِ محمدرضا خوب نیست.» با عجله دویدم. رسیدم و دیدم نشسته روی زمین؛ آرام، بی‌صدا… فقط پهلویش کمی خونی بود. با خیال راحت گفتم: «چیزی نیست، زخمش کوچیکه.» اما بعد فهمیدم آن زخمِ به‌ظاهر ساده، از داخل، کلیه و شکمش را پاره پاره کرده بود.»

و اما لحظه‌ای که همه را میخکوب کرد: «وقتی محمدرضا را به بیمارستان رساندیم، دکتر بیهوشی قبل از تزریق دارو، نامش را پرسید. در آن حالِ درد و ضعف، محمدرضا با صدایی آرام اما مطمئن پاسخ داد: «شهید محمدرضا عبدالی!!!»»

آری، او خود را پیش از آنکه پزشک احراز هویت کند، شهید خوانده بود. گویی می‌دانست که دیگر از این دنیا نخواهد رفت مگر با این نام.

پدر شهید در پایان از حال و هوای عجیب غسل و کفن فرزندش گفت: «هنگام غسل و وداع در غسالخانه، فضای اطرافش پر از بوی عطری بود که انگار از جایی ناشناس می‌آمد؛ بویی که همه را بی‌اختیار متوقف می‌کرد.»

جمع‌بندی یک طلبه از این دیدار

به عنوان طلبه‌ای که توفیق حضور در این دیدار را داشتم، باید اعتراف کنم که سیره عملی این شهدای جوان، از هزاران سخنرانی و کلاس اخلاق تأثیرگذارتر است. این شهدا با خون خود، مسیر را به ما نشان دادند و با زندگی کوتاه اما پرمعنای خود، فریاد زدند که می‌توان در اوج جوانی، به اوج قرب الهی رسید.

حجت الاسلام علیرضا شریف پور مدیر مدرسه علمیه امام صادق(ع) نقده نیز در این دیدار تأکید کرد: «این دیدارها و سیره این شهدا، آن چنان در زندگی شخصی من اثر گذاشته که معلومات چندین ساله‌ام چنین مؤثر واقع نشده‌اند.»

سلسله دیدارهای «روایت صادق» همچنان ادامه دارد و ما طلاب مدرسه علمیه امام صادق علیه‌السلام نقده، خود را موظف می‌دانیم که این گوهرهای پنهان را به نسل جوان معرفی کنیم؛ چرا که زنده نگه داشتن یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست.

علی بابازاده – طلبه مدرسه علمیه امام صادق علیه‌السلام نقده

انتهای خبر./

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha